ب

خرید بک لینک
درد کشیدنها و خونریزیها که ادامه پیدا کرد، زمزمه افتاد و بعد حدیث مکرّر شد که «بچه انداخته». میخندیدم هر بار. مدتها بود از هاضمهٔ همه خارج بودم و قصد نداشتم خودم را ساده و قابل فهم کنم. بنابراین «پولیپ» که نتیجهٔ سرراست تصویربرداریها بود نمیتوانست برایشان جواب قابل اعتمادی باشد. به آن لختهٔ بزرگ گوشتآلود فکر میکردم که کف دست گرفتم، به کاپشن خونیام، سرگیجهها و لرز کردنهام، هجوم درد که شبها بیخوابم میکرد. سقط جنین این همه مصیبت داشت؟ بعد از دو ماه و صد جور پزشک و نسخه، عاقبت به داروهای «دکتر دی» تسلیم شدم و قائله تمام شد. نگاه کرده بود توی چشمهام و گفته بود «بدنت زده زیر میز». گفته بود خونریزی را قطع میکنیم امّا اینها، خودت که بهتر میدانی، شورشِ روان است و حاصل این همه «فروبستگی». فروبستگی، شرح حالِ دقیقِ من بود امّا کلید این قفل سنگین را گم کرده بودم. اگر میشد تصوّر کرد که رویاها بچههای ما هستند، من یک بچّه انداخته بودم. یک بچّه که فقط مال خودم بود.  ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1402 ساعت: 19:10

تمام روز، بهار بود. با لطافتش، سرمستی و اندوه و بلاتکلیفیاش.جاده چرخیده بود و چرخیده بود و منظرهٔ آبی تهران را از ارتفاع تماشا کرده بودیم و من ناگهان چقدر خسته بودم.در سکوتِ اتاق نیمهتاریک دراز کشیدم، خیره به بازی سایهها روی دیوار.غرق خیال، غرق آوای شجریان، که «زین دایرهٔ مینا خونین جگرم میده...»، برای لحظهای تصوّر کردم که میتوانم آنجا بمانم.میتوانستم! یکّه خوردم. چه آزادی هولناکی...تنها و رها. تنهاورهاو در این ورطهٔ آزادی سخت گرفتار. وا نگذاشتهای مرا امّا چه سخت، چه تلخ، چه دیرپا آزمودهای. آشتیام دادی با سکوت، انزوایم را وسیعتر کردی و عمیقتر، آنگاه خلوتم را آمیختی به عمیقترین الهامها، زیباترین وسوسهها، رنگینترین رؤیاها.در سکوت شبم هیاهوی پنهان را تویی که میشنوی.قلبم را تویی که میشناسی چه لبریز و خسته است. لبریز. خسته. به رنج پشت رنج نواختهای مرا و چنگ که میزنم به «فالیفرحوا»، برای دمی کوتاه سر از آب بیرون میآورم.دست و پا میزنم هنوز و میبینی.  با هر قد راست کردنی، در کمینم مغاکی تازه میبینم. تو را میبینم که آغوش گشودهای و خودم را، که میافتم. که خیال میکنم نزدیکی و دیگر رسیدهام. پیدا و گمت میکنم. که چرخ میخورم و تقدیرم سر جنون دارد. که «باز وحشی»ام و دیوارها تنگند و سقفها کوتاه. قرار ندارم جز تو به هیچ. که هیچ و هرگز امید ندارم جز آنکه گفتهای راه کوتاه است.  ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: جمعه 11 فروردين 1402 ساعت: 13:11

بیست و سوّم.با سپیدهدم، از آن بستر و آغوش گرم برمیخیزم. قهرمانِ دست کشیدن و دل بریدنم. فقط دو ساعت خوابیدهام امّا عجیب بیدار و هشیارم. من هم میپیوندم به ویژ--ویژِ--ویژ اتوبانِ خلوت و با سرعت میگذرم. آسمانْ آبیـنقرهای رازآلودی دارد و کوهها سرمهای رنگ، دست در گردن هم منحنی ملایم و پیوستهای ساختهاند. تا ظهر باید ارائهام را آماده کنم برای پنج متخصّص همگروهم از کویت، انگلستان و مجارستان. خوب پیش میرود، بهتر از انتظارم، امّا جلسهٔ دو ساعتهٔ سنگین پاک خستهام میکند. از بیخوابی سرگیجه گرفتهام. بیقرارم و هزار تصویر توی ذهنم چرخ میخورد. دراز میکشم امّا خواب از من میگریزد. نمیتوانم یک جا بنشینم. از خانه بیرون میزنم. باید بستهای را برسانم به دوستم. آدرس آرایشگاهی را میدهد حوالی خیابان فرشته. یادم میافتد که سالهاست عصر چهارشنبهسوری در آرایشگاه بودهام و دلم نمیخواهد این رسم را بر هم بزنم. طبق قانون نانوشتهای، حوالی عصر که صدای توپ و ترقّه بلند و بلندتر میشود، آرایشگاههای زنانه صدای موسیقی را بالا میبرند و گاهی چند نفری که سر کیفترند میرقصند. آن اصرارِ به زندگی را دوست دارم که رنگ مینشاند به شمایل خستهٔ زنها. سالن قشنگی است. ناخنکارها میگویند چهرهام آشناست. برایم شیرینی و چای میآورند و درد دل میکنند. بیکار و پرحوصله مینشینم و به قصّههای پریشانشان گوش میدهم، چون هنوز خودم را پیدا نکردهام و آماده نیستم به قصّهٔ خودم برگردم. هوا تاریک شده و آسمان آمادهٔ باریدن است. رِِنگ موسیقی کوچه را برداش ب...

ما را در سایت ب دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1402 ساعت: 12:19

صفحه بندی