بیست و سوّم.با سپیدهدم، از آن بستر و آغوش گرم برمیخیزم. قهرمانِ دست کشیدن و دل بریدنم. فقط دو ساعت خوابیدهام امّا عجیب بیدار و هشیارم. من هم میپیوندم به ویژ--ویژِ--ویژ اتوبانِ خلوت و با سرعت میگذرم. آسمانْ آبیـنقرهای رازآلودی دارد و کوهها سرمهای رنگ، دست در گردن هم منحنی ملایم و پیوستهای ساختهاند. تا ظهر باید ارائهام را آماده کنم برای پنج متخصّص همگروهم از کویت، انگلستان و مجارستان. خوب پیش میرود، بهتر از انتظارم، امّا جلسهٔ دو ساعتهٔ سنگین پاک خستهام میکند. از بیخوابی سرگیجه گرفتهام. بیقرارم و هزار تصویر توی ذهنم چرخ میخورد. دراز میکشم امّا خواب از من میگریزد. نمیتوانم یک جا بنشینم. از خانه بیرون میزنم. باید بستهای را برسانم به دوستم. آدرس آرایشگاهی را میدهد حوالی خیابان فرشته. یادم میافتد که سالهاست عصر چهارشنبهسوری در آرایشگاه بودهام و دلم نمیخواهد این رسم را بر هم بزنم. طبق قانون نانوشتهای، حوالی عصر که صدای توپ و ترقّه بلند و بلندتر میشود، آرایشگاههای زنانه صدای موسیقی را بالا میبرند و گاهی چند نفری که سر کیفترند میرقصند. آن اصرارِ به زندگی را دوست دارم که رنگ مینشاند به شمایل خستهٔ زنها. سالن قشنگی است. ناخنکارها میگویند چهرهام آشناست. برایم شیرینی و چای میآورند و درد دل میکنند. بیکار و پرحوصله مینشینم و به قصّههای پریشانشان گوش میدهم، چون هنوز خودم را پیدا نکردهام و آماده نیستم به قصّهٔ خودم برگردم. هوا تاریک شده و آسمان آمادهٔ باریدن است. رِِنگ موسیقی کوچه را برداش ب...
ما را در سایت ب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: پنجشنبه 3 فروردين 1402 ساعت: 12:19